محمد حسن عصاری چهارشنبه 25 مرداد 1391 06:23 ب.ظ نظرات ()

کارگردان: بهمن قبادی

محصول ۱۳۸۲

بازیگران: سورن ابراهیم، هیرش فیصل رحمان، آواز لطیف، عبدالرحمان کریم، صدام حسین فیصل، آجیل زیباری

فیلم در جریان جنگ عراق به زندگی گروهی از مردم کرد در مرز ترکیه و ایران می‌پردازد. کاک‌ستلایت علاوه بر نصب آنتن‌های ماهواره برای اهالی اردوگاه پناهجویان، سر دسته گروهی از بچه‌های دهکده نیز هست که کارشان جمع‌آوری مین‌های پیرامون دهکده‌است. تا اینکه آگرین به همراه برادرش وارد دهکده می‌شوند. آگرین در جریان حمله نیروهای عراقی به حلبچه، توسط سربازانی که والدینش را کشته اند مورد تجاوز قرار می‌گیرد. فشار روانی ناشی از این حوادث است که جریان اصلی فیلم را رقم می‌زند.

جوایز:

«لاک پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» یکی از موفق‌ترین فیلم‌های ایرانی در جشنواره‌های خارجی بود. این فیلم توانست جایزه اصلی جشنواره سن سباستین را ببرد. این موفقیت‌ها سبب شد این فیلم از سوی ایران برای شرکت در مراسم اسکار سال ۲۰۰۴ فرستاده شود.

  1. خرس شیشه‌ای – جایزه ویژه جشنواره برلین برای بهمن قبادی
  2. پروانه زرین بهترین فیلم در جشنواره اصفهان
  3. فیلم برگزیده تماشاگران و بهترین فیلم جشنواره مکزیکوسیتی (۲۰۰۵)
  4. فیلم برگزیده تماشاگران جشنواره جهانی روتردام (۲۰۰۵)
  5. فیلم برگزیده تماشاگران جشنواره سائو پائولو (۲۰۰۴)

نقد فیلم لاک پشت ها هم پرواز میکنند

این جور فیلمها به ندرت در ایران ساخته می شوند. مثلاً : سفر قندهار (محسن مخملباف)، پنج عصر (سمیرا مخملباف)، باران(مجید مجیدی)، و بچه های آسمان(مجید مجیدی) ...این جور فیلمها در ایران به ندرت ساخته می شود که ارزش آنها بسیار بالا است و مردم استقبال خوبی از آنها می کنند.

اما استقبال خوب دلیل بی نقصی فیلم نمی شود و نمی توان گفت این فیلمها بی ایراد هستند و هیچ نوع اشکالی در آنها وجود ندارد. در تمام فیلمها ایرادهای کوچکی پیدا می شود، چه فیلمهای ایرانی چه امریکایی و اروپایی. اما فیلمهای بدون اشکال هم وجود دارند، حدود 40 درصد.

فیلم لاک پشت ها پرواز می کنند، فیلمی است که چند هفته قبل از جنگ امریکا و عراق (کردستان، مرز ایران ترکیه) را نشان می دهد، زمانی که مردم دهکده می کوشند تا از این جنگ خبر بدست بیاورند. در صحنه آغازین این فیلم، اهالی دهکده در بالای تپه ای مشغول تنظیم آنتنهای تلوزیون هستند.

 و بزرگان روستا برای اطلاع بیشتر از این ماجرا ماهواره ای را در خانه کدخُدای روستا نصب کرده اند. پسری معلول در این میان هست که آینده را پیش بینی می کند. همه به دنبال او هستند، و این پسر خبر جنگ و پایان جنگ راپیش بینی می کند.

نقاط قوت فیلم :

- موسیقی؛حسین علیزاده برای تهیه موسیقی فیلم، از ارکستر زهی استفاده کرده است.

- صحنه آغازین، زمانی که اهالی روستا در حال تنظیم آنتن تلویزیون های خود هستند.

- هنگاو پسر یست معلول ، با وجود اینکه دست ندارد، اما از قدرت حس ششم برخوردار است.

- خبر جنگ امریکا و عراق تا کردستان (مرز ایران و ترکیه) سرایت میکند و مردم دهکده (روستا) را نگران میکند و می خواهند بدانند که چه می شود.

- علاقمند بودن آنها به اخبار جنگ موجب تجمع آنها در جلوی خانه شیخ دهکده میشود تا از ماهواره ای که در خانه نصب کرده اند استفاده کنند و از اخبار با خبر شوند. با وجود اینکه روسای دِه هیچکدام زبان انگلیس بلد نیستند که این هم نکته جالبی است.

- خودکشی آگرین، علاقمند شدن سوران(کاک ستلایت) به آگرین، کارهای که این پسر برای اگرین انجام می دهد .

نقاط ضعف :

۱.زمانی که آگرین پسر را به تنه درخت می بندد، بعد از جدا شدن از پسر می رود تا از این مصیبت فرار کند، اما شب باز هم او در چادر دیده می شود، در صورتی که او پسر را به طناب بسته و آنچه را که می خواست انجام داده بود.

۲. پسر کور در کنار صخره ها به درختی با طناب بسته شده، زمانی که بچه های روستایی او را پیدا می کنند در کنار درخت و مینها که در زمینی سبز حوالی روستا قرار دارد، وقتی پسر در زمین کنار روستا پیدا می شود طناب همراه اوست در حالی که این غیر ممکن است. برای پسر کور غیر ممکن که طناب را از درخت جدا کند.

 فقط در صورتی می تواندخود را آزاد کند که طناب را از پاههایش جدا کند، وقتی طناب را از پاههایش جدا می کند دیگر قادر به جدا کردن سر دیگر طناب نیست.

3. در پایان دوست صمیمی کاک ستلایت"سوران" به او می گوید پسر پیشگو "هنگاو" گفته در 265 روز دیگر اتفاق دیگری خواهد افتاد چنین چیزی غیر ممکن است هیچ کس نمی تواند چنین پیش بینی کند جز فرشتگان خدا، اگر چنین باشد آن پسر فرشته است.

 4. نوع ماشین سربازان امریکای از این مدل جیپ نیست و رنگ ماشینی که در فیلم هست"سبز" اما رنگ ماشینهای سربازان امریکایی سبز نیست (کرم) است.

5. دوست سوران در صحنه ای که او در تانک در حال استراحت است(در شب) با دست صدام می آید پیش سوران، چنین چیزی ممکن نیست.

6. زمانی که سوران می خواهد آن پسر کور را نجات بدهد فاصله او تا مین به اندازه فاصله پسر کور تا مین است. سوران زخمی می شود، اما برای آن پسر اتفاقی نمی افتد.


قبادی را با«زندگی در مه» شناختم و در واقع جسارتهای بی شائبه او در این فیلم بود، که ظهور فیلمسازی از تبار مردم دردمند و حوزه منتقدین به مناسبات مختلف اجتماعی را نوید می­داد و همین زندگی در مه بود که بعدها پایه­های زیرین و شالوده اصلی اولین اثر بلند او را تشکیل داد و «زمانی برای مستی اسبها» را در مکتب و قالبهای تجربه شده و کلاسیک در سینمای اروپا و بخصوص ایتالیا (نئورئالیسم) و تجربه­ای تازه در فیلمسازی مربوط به کردستان بنا نهاد. سینمایی که به هر ترتیب وامدار بزرگانی چون «روسلینی» و «دسیکا» ست. مهم نیست بدانیم که قبادی این فیلم را در جهت مکنونات ذهنی ناشی از معضلات و مناسبات اجتماعی پیرامون خود ساخت یا تنویر جوابی غیرصریح به فیلمهای موهن و حقارت­آمیز بعضی از فیلمسازان پایتخت ­نشین، مهم و ارزشمند این است که «زمانی برای مستی اسبها» گذشته از اعتبار و امتیازی که برای خالقش به ارمغان آورد، چهره­ای مستند و ملموس از زندگی بخشی هرچند کوچک و محدود از کردستان امروز را نمایان می­کرد، که البته در وجه فرامتنی آن تعمیم بیشتری می­یافت و کلیت بیشتری از کردستان را در بر می­گرفت و شاید همین تعامل مثبت با یکی از اصول رسالت سینما یا به تعبیری دیگر نمایان کردن واقعیتهای تلخ و گزنده از زندگی اجتماع بود که در تصور عده­ای وجهی منفی و ضدملی پیدا کرد و آن را شایسته تمجید و ستایش ندیدند.

با اثر دوم (آوازهای سرزمین مادر­ی­ام) قبادی از آن دنیای ساده و غیرموهوم در ساختار سینمایی خود فاصله می­گیرد و داستان گرایی بی­واسطه و معلوم جای خود را به نشانه­شناسی و واسطه­گری می­دهد (به یاد بیاوریم که «هناره» تا ا نتهای فیلم بصورت توهمی مه­آلود و مبهم برای مخاطب تصویر می­شود.) قبادی در این اثر به نشانه­هایی رجوع می­کند که متأسفانه در رویارویی با مخاطبان عام و بخصوص تماشاگران بومی نامأنوس و حتی در تفکر عده­ای توصیفی متغایر و غیرواقعی قلمداد می­شود. چه بسا تکوین این نشانه­ها در ساختار سمبولیک فیلم تا حدی جاافتاده و منطقی جلوه می­کند. «آوازهای سرزمین مادر­ی­ام» تصویری دیگر از مقطعی تاریخی در نوستالژی ملت کرد است، که قبادی با بیانی هجوآمیز و در عین حال گزنده آن را به مخاطبش عرضه می­کند و این امر در مورد بخشهای پایانی فیلم بیشتر صدق می­کند.(پس مانده بمباران شیمیایی حلبچه و انفال مناطق کردنشین).

و اما با اثر سوم (لاک­پشت­ها هم پرواز می­کنند) دروازه­ای جدید و تا حدی متفاوت در روند فیلمسازی قبادی گشوده می­شود که بخشی از آن به مضمون و متن روایی و بخش دیگر به توالی ساختار سیستماتیک فیلم مربوط می­شود. نوع روایت و قصه­گویی فیلم که فراز و فرودهای متعددی را در خود جای داده است، بطن دراماتیک فیلم را دستخوش تغییراتی عینی و محسوس نسبت به آثار قبلی فیلمساز نموده و نمایانگر گرایش به سوی سینمایی نسبتاً متفاوت و تجربه نشده توسط خود قبادیست. دیگر از آن روابط سرد و یکسویه مابین شخصیتهای اثر قبلی فیلمساز خبری نیست و آدمها در ارتباط متقابل و تعامل با یکدیگر عینیت می­یابند. هر شخصیت، جدا از احاطه بر خصوصیتهای فردی، چه از لحاظ فیزیکی و چه از منظر واکنش نسبت به وقایع در مقام مکملی با دیگر شخصیتها عمل می­کند و مصداق بارز آن شخصیت قهرمان فیلم یعنی «ستلایت» است که بدون وجود بچه­ها در واقع طبل توخالی خواهد بود، یا شخصیت دیگر «آگرین» که با عدم وجود بچه­اش «ریگا» زاید و بی­معنی جلوه خواهد کرد. فیلمساز با چیدن ماجراهای مختلف و مستقلی در فیلم که هر رشته از آنها می­تواند سری دراز داشته باشد، روندی منسجم و پیوسته را دنبال می­­کند و هارمونی منظمی را در گوش مخاطبانش به زمزمه می­نشیند. فیلم داستان آدمهای مختلفی را در یک موقعیت زمانی مشخص و تعیین شده تعریف می­کند، که هرکدام به نوعی با عوامل پیرامون خود در ارتباطند و گاه این ارتباط برای آدمهای فیلم انگیزه­ای جز مجادله با دنیای تحمیل شده بر آنها را دنبال نمی­کند. فیلم با صحنه­ای که تقریباً مربوط به پایان­بندی اثر است، یعنی صحنه انتحار دختری که عمل او برای مخاطب، گنگ و نامفهوم می­نماید، آغاز می­شود. تمهیدی که به تعمد از سوی فیلمساز اعمال می­شود تا به مخاطبش بفهماند که با اثری جدی روبروست و او را با سرنوشت تراژیک همان دختر آشنا نموده و در حقیقت آن را دستاویزی برای بازگوکردن بخشی از دردها و آلام ملتی زجر کشیده قرار دهد. دختری که در رویارویی با پلیدترین عامل زمان، به مظهر پاکیها (آب) پناه می­برد، اما آنجا نیز حرمت این عصمت شکسته می­شود و ازآن پس دختر است و دنیای پرآشوب پیرامونش و نشانی نابینا و بجامانده از آن نوستالژی تلخ، که نه قادر است به آن عشق بورزد و در دنیای نوظهورش که چندان تفاوتی با گذشته نکرده است، برایش جایگاهی بیابد، و نه به آسانی می تواند از دست این یادگار چندش­آور در مخیله خود رهایی یابد. چنانکه دست آخر تمسک به احساس و صورت معذب روح است که او را برآن می­دارد تا خاطره نامتعارف و هولناکش را در همان آبی که زمانی فکر می­کرد تنها مأمن اوست، دفن کند تا شاید در اعماق آن ماهیهای قرمز که قهرمان فیلم نیز از یافتن آنها عاجز بود، سراغش بروند و بیناییش را به او بازگردانند و چه بسا آب نیز زلال و مطهر شود. همان آبی که یکبار برای پایان بخشیدن به زندگی و به آتش کشیدن خود وارد آن می­شود و شعله های انزجار خود را در آن به نمایش می­گذارد. دردناکتر آنکه او بسنده نمی­کند و آزمون انجام شده را به طریقی دیگر بر نفس خود تحمیل می­نماید. گویا نمی­تواند تمام دردهای ناشی از سرنوشت خود را به باد فراموشی بسپارد. نه وعده رهایی و بازگشت به شهر، نه مهر و زندگی در کنار برادر ستمدیده و بی دست و نه عشق پاک و کودکانه پسرکی متبحر و توانا، هیچکدام نمی­توانند نقش بازدارنده او را ایفا نمایند و اوست که وجه تراژیک قصه را به اوج خود می­رساند. پر واضح است که از این نوع دستاویزها در فیلم کم نیستند و مصداق دیگر آن کاراکتر کلیدی «ستلایت»است که با بازی درخشان خود نقش تعیین کننده­ای در پیشبرد فیلم ایفا می­کند. شخصیت او پیچیده و در عین حال بسیار ساده در بستر فیلم ظاهر شده است. نام مستعار او در محدوده کوچک اردوگاه، علاوه بر تداعی فردی متشاخص و توانا در نصب ماهواره و پاکسازی زمینهای مردم از مین با یاری بچه­های دیگر اردوگاه و همچنین هدایت آنها که بسان سربازانی مطیع و فرمانبردار دایم در رکاب او هستند، مفهومی فراذهنی نیز به خود می گیرد و «ستلایت» همان ماهواره ای می شود که بعنوان پدیده­ای قرن بیستمی آخرین نقاط زمین را که بنابر اعتقاداتی مذهبی فاقد آن بوده­اند در قرن بیست و یک تسخیر می­کند. او همانقدر ذهنیت و آرمانگرایی را در میان سربازان کوچکش سمت و سو می­بخشد که رسانه ها و بخصوص ماهواره زندگی امروز مردمان زمین را. «ستلایت» با وجهی منفی و تا حدی دیکتاتوروار در اوایل فیلم ظاهر می­شود و اوج آن زمانی است که با «هنگاو» همان پسرک بی دست اهل حلبچه مجادله می­کند، یا زمانی که جهت فروختن مین­ها همراه با بچه­ها نزد مرد مین­یاب می­رود، برای حفظ و تبین مقام و منسب در میان بچه­ها شخصیت دوگانه­ای را از خود به نمایش می­گذارد و یا در جایی دیگر از فیلم، سوار بر لوله تانک برای بچه ها نطق می­کند و تابوهای خود را به سربازان کوچکش گوشزد می­نماید. که فیلمساز آن را وسیله ای برای بیان قدرت و نفوذ «ستلایت» میان بچه های اردوگاه قرار می­دهد. اما به مرور و با تداوم دراماتیک فیلم «ستلایت» از آن قالب تک قطبی بیرون آمده و به چهره ای محبوب و تأثیرگذار بدل می­شود تا آنجا که دوبار جانش را برای نجات «ریگا» به خطر می­اندازد، یا هنگام پیشگویی «هنگاو» و انفجار در کامیون همه بچه­ها را مطلع می­کند و ا زهمه آنها می­خواهد که کامیونها را ترک نمایند و در جواب یکی از بچه­ها که چرا گروه رقیب آنها را از این امر آگاه می­کند، پاسخ می­دهد که تمام گروهها برای او تفاوتی ندارند. اوج این مسئله زمانیست که شاخصه­های بارز دیکتاتوری از شخصیت او زدوده می­شود، یعنی درست هنگامی که کلیه مردم و بخصوص سربازانش به سوی شهر بازگشته و او با دست قطع شده پیکر صدام در خانه آهنی خود که از طرف پیرمرد هدیه گرفته است تنها می­ماند. او به نیابت از آمریکاییها، پیام آزادی آنها را به سمع مردمش می­رساند و در پایان، ا و که برای سررسیدن نیروهای آمریکایی لحظه شماری می­کرد، گویا نشان شوم آنها را برپای مجروح خود مشاهده می­کند و با پشت نمودن به رژه سربازان آنها را نیز معتمدین خوبی برای مردمش نمی­بیند و باز اوست که با تمام آرمانهایش تنها می­ماند.

استفاده نمادین از شخصیتها و عناصر بصری در «لاک­پشت ها هم پرواز می کنند» اتفاق تازه ای نیست و قبادی در آثار قبلی خود به چنین امری واقف شده است. پزشکی که در «آوازهای سرزمین مادریم» بنا به جبر تحمیلی با تنی برهنه در کوهستان سرد و خاموش سرگردان بود، اکنون قدم در پی یافتن پسرک پیشگو گذاشته است، تا بلکه در امتداد نیل به آرزوهای بزرگ و کوچک خود نویدی از او بشنود. معلمی که در فیلم قبلی با تشکیک و طنازی ماجرای بیگانگی با هواپیما (البته هواپیمای مسافربری!) را به شاگردانش می­گفت، اکنون محکم و جدی و در وجهی عقلانی در مقابل «ستلایت» احساساتی قدعلم می­کند و تحصیل علوم و ریاضی را موثرتر از اسلحه و مهمات قلمداد می­نماید و فیلمساز با تمهیداتی که در سینما چندان هم نو نیست، تفکر استنباطی معلم را به کرسی می­نشاند (وقتی «ستلایت» در بگومگو با معلم از دو نفر از بچه­ها در مورد ریاضی سوال می­کند، یکی از آنها پاسخش را اشتباه می­گوید.)

نفت در مقام رویکردی حیاتی در زندگی انسان، با حضور هرچند مختصر خود در فیلم نقشی دوگانه ایفا می­کند. عنصری که در سیمای مثبت خود می­تواند موجب تسکین آلام و مصایب آدمها و به نقل از فیلم، دندان درد «آگرین» شود و از سوی دیگر می­تواند بعنوان عنصری مخوف و آتشین انگیزه­ای برای برافروختن شعله­های جنگ بین قدرتهای سیاسی و به نقل از فیلم، خودکشی آگرین با تمام آن رنجهای گره بسته در تار و پود موهای او باشد. رنگها در فیلم نقش چندانی ندارند و در فضای کمرنگ فیلم، موقعیت زمانی موردنظر فیلمساز را به خوبی القا می­کند و شاید ملون ترین عنصر فیلم همان دوچرخه مزین شده «ستلایت» و به تعبیر خودش «ناموس» اوست که بعنوان نمادی از حرکت و پویایی «ستلایت» آرمانگرا را به این سو و آن سو می­برد، یا در جایی از فیلم به وسیله ای برای عبور «هنگاو» در حالی که پیشگویی او شکل می گیرد، تبدیل می­شود.

قبادی خواسته یا ناخواسته در فیلم به ورطه سیاست و نقد وضعیت موجود می­گراید و احادیث معترضانه خود را مستقیم یا سمبولیک از زبان شخصیتهایش جاری می­سازد. شکوه و ناسزاهای پیرمرد از فرط گسستگی وضعیت معیشتی مردم، دیالوگهای او با «ستلایت» در مورد تقسیم روستای آنها بین دولتهای عراق و ترکیه، هدیه کردن گردنبند گلوله به «ریگا»، پارس کردن سگ نگهبان و گریه «ریگا» و شلیک سرباز ترک، بازی کردن ریگا با ماسک و آواز خواندن زمزمه وار او، انبوه دستهای رو به آسمان جمعیت روی تپه که بسان تصویری سوررئال از باشکوه ترین سکانسهای فیلم نیز به حساب می­آید و برداشتن پانسمان صورت زخمی «ریگا» با بازوهای قطع شده «هنگاو» و سکانس گم شدن ریگا در میان پوکه ها و جستجوی او در آن میان برای یافتن پدر و مادر که اتفاقاً از تکان­دهنده­ترین سکانسهای فیلم به شمار می­رود و همچنین رژه سربازان آمریکایی، جملگی عواملی هستند که فیلم را از حدود یک اثر ملودرام اجتماعی بیرون آورده و به آن رنگ و بویی سیاسی انتقادی می­دهند. انعکاس سیاستی فاشیستی که در امتداد سالیان سخت و طاقت­فرسا، از سوی رژیم بعث بر ملت کرد تحمیل شد و فاجعه حلبچه، انفال و ژینوساید هزاران کرد، فقط نمونه­هایی از این نگرشهای نژادپرستانه بودند. چنانکه قبلاً هم اشاره شد در فیلم تغییرات محسوسی در نوع و ساختار و جنبه های تکنیکی نسبت به آثار پیشین فیلمساز به چشم می­خورد که هم به تشریح روایت و محتوای فیلمنامه مربوط می­شود و هم مباحث فنی مانند دکوپاژ و اجرای صحنه­ها، استفاده از فلاش­بکها از منظر «آگرین» و تصویر نمودن توهمات و پیشگوییهای «هنگاو»، تلفیق تصاویری متعارف و مستند با فیلم (تصاویر مربوط به حمله ناوهای آمریکایی و پایین کشیدن مجسمه صدام) و نمونه­های دیگری از این دست بیانگر تغییرات آشکار و ملموسی در نوع فیلمنامه­نگاری قبادیست. از سوی دیگر دوربین او آن ایستایی و سکون آثار قبلی اش را ندارد و هر از چند گاه همگام با دیگر شخصیتها کاوشگرانه در تکاپو و جستجوی خلق موقعیتهای جدید بر می­آید. استفاده از نماهای ضد نور و بعضاً نامتعارف و نورپردازیهای دراماتیک فضاهای داخلی به ساختار بصری فیلم رنگ و بویی شاعرانه و احساسی بخشیده است. اگرچه در برخی جاها فیلم به در افتادن در ورطه سانتی مانتالیزم و اشک آوری نزدیک می­گردد اما پرهیز از نخ­نما کردن مانع از این امر می­شود و فقط بغض است که گلوی مخاطب را می فشارد.

.آگرین برایم نماد است ، نماد همه دختران و زنانی كه در طول تاریخ مورد هجوم و تجاوز قرار گرفته‌اند ، دخترانی كه برای به یادآوردنشان ، لازم نیست زمان را خیلی به عقب برگردانی ، نمادی است از دختران سوسنگرد و هویزه و شهرهای كوچك و بزرگ سرزمین هایی كه جنگ را دیده اند ، با چهره هایی معصوم و فرزندانی نا خواسته بر دامن . كودكانی نگون بخت تر از مادرانشان ، نه پدری را می شناسند و نه محبت دستِ نوازشگر ِ مادری را ، خُردسالانی كه با هر حركتِ كودكانه شان یادآور هجوم و تجاوز می شوند.
 
لاک پشت ها پرواز میکنند ، سومین فیلم بلند بهمن قبادی به زندگی اقوام ِ كُرد ِ ساكن‌ ِ مرزهای عراق_تركیه در واپسین روزهای پیش از آغاز ِ جنگِ آمریكا و عراق می‌پردازد . قهرمانان این ماجرا ، كودكان هستند كه از دیدگاه نویسندگانِ داستان ، قربانیان اصلی جنگ‌اند.
شاید بتوان گفت كلیت داستان از دو بخش تشكیل شده است ؛ یك قسمت ، آگرین ، دختری 14-13 ساله از اهالی حلبچه و كودكی از تعدیِ نظامیان عراقی در هجوم به شهرش و بخش دیگر كاك ستلایت و عشق او به آگرین و گذران زندگیِ كودكانِ ساكن در حاشیه مرزها. با وجود اینكه قسمت اول از اهمیت بیشتری برخوردار است اما فیلمنامه بصورتی نوشته شده كه داستان آگرین و فرزندش در درون بخش دوم نهفته است و بصورت تدریجی مطرح می شود . این سبك نگارش سبب شده بیننده تا آخرین لحظه ، با فیلم همراه شده و از سویی دیگر كمك می كندتا بتواند به مرور فجایع و حوادث را درك و تحمل كند.
بازیگرانِ‌ این اثر با وجود كمی سن و عدم تجربه ، بخوبی توانسته اند به ایفای نقش‌شان بپردازند كه نشانگر قدرت كارگردان در توضیح نقش ها به بازیگران و گرفتن بازی خوب از آنان است.
بیننده در طول فیلم شاهد نماهای زیبایی _ مانند كودكان در حال نصب آنتن ها و یا آگرین بر لبه پرتگاه و ... _ است . نوع نورپردازی و فضا سازی و هم چنین موسیقی بسیار زیبا و همگون با موضوع كمك می‌كند تا بواقع خود را در همان محیط ببیند و سبب شده ، شاهد فیلمی با ساختاری قوی و اثرگذار باشد.
در فیلم شاهد نمایی هستیم از سیم های متصل به آنتن‌ها و كودكانی كه در تلاش اند آنها را بكار بیندازند تا بتوانند در مورد حمله آمریكا اطلاعاتی بدست آورند. در این صحنه بچه ها ارتباط دهدنده اهالی روستا با دنیای بیرون هستند كه پسری نوجوان بنام كاك ستلایت آنها را سرپرستی می كند ، او معرف تفكر بچه های هم سن و سالش است ، تفكری كه در آن امید به بهبود وضعیت ، با آمدن سربازان خارج از كشورشان ، بهم گره خورده است.
مردمان ساكن در این روستا ، همانطور از مین هایی كه در زمین‌هایشان خانه كرده‌اند صحبت می‌كنند ، كه گویی در مورد محصولات جالیز سخن می‌گویند ، محصولاتی كه كشاورزانی بیگانه برایشان كاشته اند. كم سال‌ترین اعضای روستا آنها را جمع می‌كنند و در سبدهایی بر دوششان می‌ریزند و می‌فروشند. آنقدر زندگی شان با جنگ و وقایع پس از آن بهم آمیخته كه گاهی برای بیننده نیز این امر عادی تلقی می‌شود ، اما دیدن برادر آگرین و افراد دیگر كه دست و پایشان را از دست داده‌اند كمك می‌كند تا مخاطب بیاد بیاورد ، محصولاتی كه در حال جمع‌آوری و فروششان هستند برایشان بی‌اندازه خطرناك است.
در طول فیلم شاهد دست و پنجه نرم كردن آگرین با مرگ می شویم . او بارها تصمیم به خودكشی می‌گیرد و هر بار به نحوی ، پشیمان می‌شود . كودكِ بر دوشش ، خاطره ایست تلخ ، از سربازان بعث ، پس مدام در تلاش است تا این خاطره و خود را از بین ببرد اما در عین حال در لحظاتی میتوان شاهد محبت او نسبت به طفلش بود.
برادر آگرین ، نشانه خِرد و آینده نگری‌است ، كه می توان ناتوانی او را در حل مشكلات بوجود آمده و وضعیت وخیمِ‌ اكنون ، در نبود دستانش مشاهده كرد .نوجوانی كه تا این زمان ، باعث حفظ خواهر و فرزند ناخواسته‌اش شده و می‌تواند حوادثی كه در آینده رُخ خواهند داد را پیش از وقوع ببیند . در طول داستان ، صحنه هایی از درگیری و تعامل او با كاك ستلایت _ كه بمعنایی نماد احساس است _ را مشاهده می كنیم و هر چه این تعامل و نزدیكی بیشتر می‌شود ، كامل شدن كاك ستلایت سریعتر صورت می‌گیرد.
در صحنه های دویدنِ برادر‌ ِ آگرین پس از آینده ای كه در رویا دیده است ، او را می‌بینیم كه خواهرش را در حالت‌های متفاوت بر روی تانك‌های ِ كناره مسیر ، مشاهده می‌كند ، به نوعی می‌توان آینده‌نگری او را در این صحنه‌ها دید و یا به گذشته بازگشت . گذشته ای كه ، به ظلم در حق دختران و زنانِ قربانی شده در جنگ‌ها آلوده گشته و آینده‌ای به همین سیاهی كه در انتظار قربانیان ِجدیدی نشسته است .
در بخش ورود سربازان آمریكایی با تغییر تفكر ِ كاك ستلایت روبرو می‌شویم . اینگونه بنظر میرسد كه از دست دادن پایش _ بوسیله مین‌های آمریكایی _ بهایی بوده‌است كه بخاطر كامل شدن عشق و بدست آوردن عقل‌اش پرداخته ، او كه خوشبختی را در ورود ِ سربازان جستجو میكرد ، حال گویی با زخمی شدن پا و از دست رفتن آگرین و یا تلفیق خِرد و احساس ، تازه به نامی كه بر روی مین ها حك شده بود توجه كرده است.